بنِشین بر لبِ جوی و دقیقهها را دود کن…
اکتبر 16, 2010 § بیان دیدگاه
با محمّد روزگار خوش میگذرد؛ بعدازظهرها در پارکِ سرد و خلوت، کارمان ولگشتن و مزخرفگفتن است و بعدش خواندنِ «زندگیِ من» نوشتهی واویلای «برانیسلاو نوشیچ» است و سیگار پشتِ سیگار گیراندن و ولدادنِ دود بهسمتِ شاخههای خشکیکه دیگر پرندهیی لابهلایِشان نیست تا معتادش کنیم، که اگر یکروز دیر برسیم جیغشان کــَرِمان کند و تا دودی رو بهبالا ول بدهیم آرامِشان بگیرد (شاید هم سرما و بیسیگارماندن خشکِشان کرده، از معتادجماعت هیچچیز بعید نیست). سینا ولی کمپیداست، بهتر است بگویم ناپیداست؛ اوقاتِ فراغتاش را درآنزیرزمینِ نمورِ سمتِ چپِ خیابان با کشیدنِ قلیان و فکرکردن به آرزوهای بربادرفتهاش پُر میکند. تازهگیها «عقایدِ یکدلقک» را تمام کرده و همذاتپنداریِ شدیدی بینِ خودش و ایشان احساس میکند. میگفت قرار است با سِلین بهانتهای شب سفر کند، ولی تا اینلحظه اطّلاعیاز سرنوشتِ نامبرده در دست نیست.

دربابِ اینکه نباید بعد از حمّام کره و مربّای آلبالو خورد؛ بلکه باید زیرِ نورِ لامپمهتابی دراز کشید و از زندهگی لذّت برد
اکتبر 14, 2010 § 2 دیدگاه
رفتم حمّام. سرم بیحساب درد میکرد. برگشتنی نشستم کره و مربّای آلبالو خوردم که بدتر سرمرا درد انداخت. قبلاش اکانتِ Goodreadsام را آپتودِیت کردم و قبلتَرَش خبرِ مرگِ «مرضیه»ی خواننده را از BBC شنیدم که داغانام کرد؛ کشتهمردهعاشقوالهشیدایاش بودم گو اینکه چندیننسل از من بزرگتر بود. بینِ آندوتا «قبل» و «قبلتر» هم توی پارکِ سرماخوردهی سوت و کور داشتم سیگار میکشیدم و کمیبعدش باز سیگار میکشیدم و کمیبعدتر داشتم «خواهران و دخترانِ ما»ی کسروی را میخواندم. اینکسرویهم پاک اعصابِ آدمرا خطخطی میکند. یکجایاش را که بخوانی میبینی روشنفکرترین آدمِ دنیاست و یکجایِ دیگرش را که بخوانی میخواهی با چماق بکوبی توی مغزش. امّا جالبترین اتّفاق همانا این بود که لامپمهتابیِ اتاقام دوباره درست شد! خودش خودبهخود خراب شده بود، خودشهم خودبهخود درست شد؛ بارِ اوّلاش هم نیست، کلّاً مدّتهاست که بهاین دیوانهبازیهایاش عادت کردهام.

